زیــر بــارون

 

زیــر بــارون

                                   


 

زیــر بــارون، جـای خـالی بـوسۀ گرمت رُ با تـموم وجـود، حـس کردم …
 

زیــر بــارون، اشـک های لحـظۀ خـداحافظی رُ تو ذهـنم، تـداعی کـردم …
 

زیــر بــارون، ایـن دنیـای بـیوفـا رُ تا دلت بـخواد، نفـرین کـردم …
 

زیــر بــارون، از عشـقی کـه تـو قـلبم حـک کـردی، یـادی کـردم …
 

زیــر بــارون ، بـه پـشت سـرم نـگاه کردم و 16 سـال زندگی رُ بـاور کـردم …
 

زیــر بــارون، بـه تـموم بـهونه هـامون تبـسم تـلخی کـردم …
 

زیــر بــارون، بـه حـکمت خـدا از تـه دل شـک کـردم …
 

زیــر بــارون، بـه فـرار ثـانیه هـا اعـتقادپیـدا کـردم …
 

 

زیــر بــارون،به تو که فکر می کنم

بی اختیار

به حماقت خود لبخند می زنم


سیاه
لشکری بودم


در عشق تو


و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …


افسوس
/ 6 نظر / 24 بازدید
زهرا

تو کل متن فقط کلمه بارون قشنگ بود و سرشار از زندگی.بقیه اش پر از یاس و نا امیدی و دلنوشته های تلخ بود دوست نداشتمش.اگه حس درونیه خودتونه قشنگ نیست تغییرش بدید.حستونو میگم.

سپیده

گذشته هاگذشته امیرجان

ساناز( دوست ابجی زهرای امیر خان.....چیشد....)

وبلاگ خوبی داری اما اگه میشه تنوع مطالب رو بیشتر کن و کمی شادتر....زندگی ب اندازه کافی غصه داره[چشمک]

mahtabb

با توام بفهم دلگرمی میخواهم نه سرگرمی ...

mahtabb

با توام بفهم دلگرمی میخواهم نه سرگرمی ...