سر شب سهیل آمده بود اینجا و تازه نشسته بودیم و به اصطلاح هنوز کونمان درست و حسابی گرم
نشده بود که موبایل سهیل زنگ زد...خانم ب دوست سهیل بود...این خانم ب یک خانوم خوشگل و
نسبتا محترمیست که شاید وصفش را در وبلاگ سهیل خوانده باشید...این خانوم حدودا سی و سه
ساله است و گرچه شغل اصلی اش بیزینس است و برای خود شرکت و تشکیلاتی دارد اما کار جانبی
و به نوعی سرگرمی اش انرژی درمانی و کارهای متافیزیکی ست و بعضا با هماهنگی با بیمارستانها و
مراکز پزشکی کارهای درمانی نیز انجام میدهد...خلاصه قرار شد با سهیل کاسه کوزه مان را جمع
کنیم و برویم خانه خانم ب و به اصطلاح دور هم باشیم و شامی بخوریم و فیلمی ببینیم...!
خانه خانم ب یک آپارتمان نقلی بود در یکی از فرعی های خیابان جردن...خانم ب را قبلا یکی دو بار
دیده بودم و بعد از سلام و تعارفات اولیه نشستیم و از هر دری حرف زدیم تا اینکه بحث به متافیزیک و
انرژی درمانی کشید...خانم ب ادعا میکرد میتواند با انرژی دادن به افراد آنها را زیر و زبر کند و یا بیماریها
و دردهای آنها را تخفیف دهد و سهیل برای خانم ب توضیح داد که شراگیم به این چیزها اعتقادی ندارد
و ادعا میکند که یک انسان خردگرا ست و برای اثبات حرفت باید ضرب شستی به او نشان
بدهی...خانم ب هم نگاه عاقل اندر سفیهی توام با کمی چاشنی تهدید به من انداخت انگار که میگوید
"آدمت میکنم!" و قرار شد بعد از خوردن شام و دیدن فیلم ما را حسابی انرژی تپان کند و خلاصه به من
ناباور نشان دهد که یک من ماست چقدر کره دارد...! حالا ما را میگویی توی خانه ی غریب کمی ترس
هم برمان داشته بود و در دل گفتیم نکند واقعا راست باشد و این خانم ب با همدستی سهیل نصفه
شبی ما را سوسکی چیزی کنند و یا لااقل بیهوشمان کنند و کلیه ملیه هایمان را در بیاورند و ببرند
بفروشند...! واقعا جو وحشت انگیزی بر خانه حاکم شده بود...احساس میکردم نگاههای خانم ب و
سهیل به من تغییر کرده و امشب من احتمالا موش آزمایشگاهی مراسم انرژی چپانی شان خواهم
بود...خانم ب هم نامردی نکرد و موقع انتخاب فیلم ترسناکترین فیلم تاریخ سینما را انتخاب کرد...فیلم
"درخشش" با بازی هولناک جک نیکلسون...!این فیلم به خودی خود از آن فیلمهاییست که آدم در
شرایط کاملا روتین هنگام دیدن آن پاپیون میکند وای به وقتی که بخواهی نصفه شب این فیلم را در
خانه ای غریبه که صاحب آن قرار است تا ساعاتی دیگر تو را با عالم متافیزیک ارتباط دهد ببینی...!
خانم ب حین تماشای فیلم دائم به قول سهیل حرفهای خفن خولی! میزد که مثلا این جای زخم را
میبینی روی دستم...؟چند روز پیش یک بنده خدایی را داشتم بهش انرژی میدادم یکدفعه اور دوز کرد و
افتاد به جانم و اینجور کارها شوخی بردار نیست و ممکن است به خودت یا دیگران صدمه بزنی و
امشب هم به تو توصیه میکنم بیخیال انرژی گرفتن بشوی چون اگر دچار حالتهای هیستریک و حمله
های عصبی بشوی حتما باید سه چهار مرد قوی هیکل باشند که بتوانند کنترلت کنند والا ممکن است
بلایی سر خودت یا ما بیاوری...من هم که این حرفها توی کتم نمیرفت گفتم شده سهیل با چاقو بالای
سر من بایستد باید همین امشب من این نیروی متافیزیکی را تجربه کنم و من هم نوشته میدهم و
امضا میکنم که خونم پای خودم است و اگر یکدفعه زامبی شدم!! سهیل میتواند با چاقو من را بزند...!
آنقدر خانم ب با اطمینان از انرژی دادن و متافیزیک صحبت میکرد که کم کم من هم داشت باورم میشد
و هروقت خانم ب میرفت مثلا نسکافه ای چیزی بیاورد من به سهیل با ایما و اشاره میگفتم جان سهیل
خودت چنین چیزی را تجربه کرده ای؟ و آیا راست است؟ و سهیل هم خیلی قاطعانه می گفت که واقعا
چیزهایی هست و من همیشه موقع انرژی گرفتن در فلان جایم احساس درد میکنم و نمیدانم
آپاندیسم عود میکند و فتقم باد میکند و قس علی هذا...!
خب حق بدهید که من در چنین جوی و بعد از این بمباران سنگین روانی کمی در باورهایم مبنی بر
نفی متافیزیک متزلزل شوم و خودم را در نقطه ی عطف بزرگ زندگی ام ببینم...!
دردسرتان ندهم...فیلم هم تمام شد و حوالی نیمه شب بالاخره مراسم انرژی تپانی آغاز شد...خانم
ب از من خواست که آرام روی صندلی ام بنشینم و چشمهایم را ببندم و البته قبلش از من پرسید
دوست داری دهنده باشی یا گیرنده...از آنجا که نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیافتد و در ذهنم هر
اتفاقی را مد نظر قرار میدادم ترجیح دادم احتیاط کرده و علی الحساب دهنده نباشم...! ما که شانس
نداریم...گفتم اگر یکوقت چشم باز کنم و سهیل را در حال هتک حرمت!! خود ببینم دستم به جایی بند
نیست و خانم ب هم میگوید خودت گفتی که میخواهی دهنده باشی...! به هر حال اینطور بود که
سهیل دهنده شد و من گیرنده...سهیل هم به فاصله کمی از من روی صندلی نشست و چشمهایش
را بست...خانم ب بعد از کمی اس ام اس بازی اول به سراغ من آمد...عطر تنش را کاملا حس میکردم
که نزدیک من ایستاده است ولی نمیدیدم چه کار میکند چون چشمهایم بسته بود...بعد از یکی دو
دقیقه به من گفت چیزی احساس نمیکنی؟ من هم با کمال وقاحت گفتم نه...! چون واقعا چیزی
احساس نمیکردم...خانم ب بعد به سراغ سهیل رفت و ندیدم و نمیدانم با او چه ها کرد و بعد از چند
دقیقه که از سهیل پرسید چیزی احساس نمیکنی سهیل گفت نمیدانم در ناحیه فلان جا و فلان جایم
درد دارم...!من آن موقع فکر میکردم این سهیل یا دارد فیلم بازی میکند و یا اینکه واقعا دارد زامبی
میشود...!
بعد دوباره خانم ب به سوی من آمد...اینبار دستش را احساس میکردم که با موهای سرم در تماس بود
انگار که بخواهد دو دستی بزند توی سر من...!ولی من همچنان هیچ تغییری را احساس
نمیکردم...خانم ب از من خواست کوچکترین احساس هایی که دارم را هم گزارش کنم...البته راستش
من زیاد رویم نشد...چون یک بادی توی دلم از سر شام پیچیده بود که فکر میکردم کم کم طاقت
ضبطش را دارم از کف میدهم...! اما در مورد آن حرفی نزدم...کمی هم پایم از نشستن بی حرکت روی
مبل خواب رفته بود که آن را هم مسکوت گذاشتم...چون به هر حال من منتظر تغییرات خیلی مشهود
تری از چنین امور پیش پا افتاده ای بودم...خانم ب که دید من نم پس نمیدهم با یک خنده ی موزیانه
ای گفت که "هنوز باید خیس بخوری"...دقیقا این جمله را به همین نحو ادا کرد و باز رفت به سراغ
سهیل...راستش من دیگر میترسیدم چشمهایم را باز کنم...این سهیل بس که گزارش از احساس درد
در قسمتهای مختلف بدنش میداد حتم داشتم اگر چشم باز کنم با یک موجود دگردیسی شده به
سبک فیلمهای ترسناک هالیوودی مواجه خواهم شد و یا لااقل می دیدم که سهیل با یکجفت دندان
دراکولایی روی مبل نشسته است...!خانم ب بار آخر که به سراغ من آمد فکر کنم دیگر تمام نیروی
جادوئیش را به کار گرفت چون خوب که به فعل و انفعالات درون بدنم دقیق شدم احساس کردم کمی
هم جیش دارم...! ولی باز هم رویم نشد چنین موردی را گزارش کنم و در جواب خانم ب که مصرانه از
من میخواست حتی کوچکترین احساسهایم را بیان کنم گفتم که هیچ احساس قابل عرضی ندارم...
من واقعا نمیدانم چرا بدن سهیل برخلاف من که مثل یک گونی سیب زمینی روی مبل افتاده بودم و
هیچ ارتباطی با هاله انرژی برقرار نمیکردم به این آزمایشات جواب مثبت میداد و حداقل نشانه های درد
در نقاط مختلف بدنش ظاهر میشد...یک حدسی که زدم (و خدا من را ببخشد) این بود که این خانم ب
از سادگی و شیدایی این سهیل ما سوء استفاده میکند و هر از گاهی که به سمتش می رود یک
جایی از بدنش را فشارکی میدهد یا نیشگونی میگیرد و سهیل هم طبیعتا از آنجا که پسر فوق العاده
ساده ایست و مثل تخم چشمش به خانم ب اعتماد دارد اینها را میگذارد به حساب دردهای
متافیزیکی...!
به هر حال بعد از حدود بیست دقیقه کلنجار رفتن خانم ب با گفتن اینکه گیرنده های من قفل شده اند
(یا یک چیزی شبیه این) پایان مراسم را اعلام کرد و من با ترس و لرز چشمهایم را باز کردم و
خوشبختانه بر خلاف انتظارم سهیل تغییر زیادی نکرده بود...!البته خانم ب گفت آدمهایی مثل من باید
یک دوره مقدماتی را بگذرانند که نمیدانم چیچیشان باز بشود و بشود هاله انرژی را راحت تر به آنها
منتقل کرد و قرار شد در فرصتی دیگر روی من بیشتر کار کند تا آماده ی پذیرش هاله انرژی بشوم...!
علی ایحال من که چشمم آب نمیخورد...اما واقعا شب خوبی بود...نمیدانم خانم ب اینجا را میخواند و
کلا اهل اینترنت گردی هست یا نه...امیدوارم اگر اینها را میخواند از اینکه من جسارت کرده و وقایع
دیشب را مطایبه آمیز نوشتم از من دلخور نشود...این خانم ب ی نازنین قطعا تواناییهای زیادی
دارد...دختری در سن و سال او که بدون کمک دیگران و به تنهایی از صفر شروع کرده و به همه چیز
رسیده است (حداقل از نظر مادی) حتما انسان با قابلیت و فوق العاده ایست...!من در مورد انرژی
درمانی چیز زیادی نمیدانم...نه میتوانم بگویم خرافات است و نه میتوانم قبول کنم که علم
است...چیزی که مسلم است بر روی من چنین پدیده ای جواب نداد...حالا یا من آدم نرمالی نیستم و
نیاز به این دارم که بیشتر رویم کار شود و یا اینکه چنین نیرویی اصلا وجود خارجی ندارد و صرفا یک
تلقین درونیست که باعث میشود بعضا احساس کنیم که در ما تغییراتی در حال حادث شدن است!
به هر حال برای سهیل و دوست نازنینش بهترین آرزوها را دارم...چشمک